نمی خواهم این آسمان سنگی را
بر دوش بنشانم
و دیگر بار بر زمین گرم بنشینم
به انتظار شبی غمین.
شاید این واپسین خیره گی ام باشد
که یاد او را به نام خود گره یزنم
اما شهامت این خوانش را
از لب او به چشم داشت می نشینم.
به شست و شوی پیکرکی رفتم
و نه به جست و جوی کس
آن زنی بس زیبا
که در واپسین اندیشه اش بودم.
در مسلخ سنگین اش
میان سکوتی بس سرد
سوزی لغزنده بر جان دوانید
و تصویر سیمای خسته را
از چشم های خیس اما سرخ
بر سنگ فرش سبز کوچه بن بست تابانید.
مردی خسبیده
بر نخواهد خاست دیگربار.
من
بر قرارم که
آن قدر اشک بریزانم بر کسی
تا بگرید کسی بر من
بی قطرتی اشک.
يک زن/ Evelyn Reed نويسنده کتاب
Woman's Evolution from Matriarchal Clan to Patriarchal Family
" انسان در عصر توحش " است که با پژوهش 20 ساله اش بیان کرده بدون شناخت انسان در عصر توحش وصول به هويت انسان نا ممکن است. انسان در عصر توحش را محمود عنايت به فارسي برگردانده و در مقدمه آن هم درباره کتاب نوشته است:
اين کتاب را با آنکه يک زن درباره تاريخ تحول جوامع بدوی نگاشته است، برخلاف آنچه ممکن است در نظر اول انتظار رود، نقش زنان را در اين جوامع روی هم رفته با بينشي منصفانه و مثبت مورد توجه قرار داده است.
سه فصل این کتاب یعنی " مادر سالاری"- " پدر سالاری" و " برادر سالاری" به ویژه نخستین آن بسی خواندنی ست و تکمله این اثر در مجلدی جداگانه تحت عنوان "جنسیت و علم" نوشته شده است.
این چلیپا از روی اثر استاد محمدرضا شجریان که در طرح جلد کاست گلبانگ شماره ۳ و ۴ ( سال ۲۵۳۶ )چاپ شده است تحریر گردید.
نور باید تاباند
نور.
*
صدا انداخته در کوه ها
سیل دی شب باران!
از اوج جنگل های خاموش
ماه می خواهد که سر بیرون بیاورد
شب می گسترد در آسمان سیاهی اش
گلی سرخ رنگ، خونین!
و کنار انتهایش، جان می دهد پروانه ای
چه تاریک است اینجا ... چه سرد
چرا رنگ ماه این همه پریده رنگ است؟
.
.
.
نور باید تاباند
نور ...
*
۱. " آغاز و انجام تاریخ "
کارل یاسپرس
۲. "کتاب سینما I "
جورجو آگامبن، دیوید بردول، ژاک دریدا، اسلاوی ژیژک، ونگ کاروای، استیون تئو
۳. "بحران دنیای متجدد"
رنه گنون
ته یک برگ سیاه
یاد یک وسوسه ی سنگین از ذهن مترسک جاری کرد
و کلاغی پیر
زاغکی مست اوهام
بر دست تر ترشده از بارانی سخت
بنشانید.
...
ره گذر اما
بر سنگی آتش زن
خیره خیره
سیره ی تاریک ماه را می نگرد.
سخت از سنگ چین رویاهای سنگین گذشتم
و نام های پیاپی را به رنگ زر گذراندم.
سنگ پایان اما تهی بود.
کاش در ته رود
غرق در آب پاک
نامی آشنا به خود را
می خواندم.
...
روان من اکنون در پی کالبدی ست تا بنگارد
آن نام تهی را.
- دلم می خواست که مستانه در این اقیانوس پهناور فرو بروم
و در دل امواج شکسته آن جستجو بکنم تا در پایان به یک جزیره برسم
که در آنجا سنگ چین رویا واقعی باشد ...
نه تهی ...
نه فنا ...
و نه خالی ...
در آن رویاهای زیبا ببینم
به زیبایی اندیشه به تو عزیز